زندگی دو نفره مازندگی دو نفره ما، تا این لحظه 7 سال و 9 ماه و 2 روز سن دارد
زندگی سه نفره مازندگی سه نفره ما، تا این لحظه 4 سال و 7 ماه و 3 روز سن دارد
زندگی چهار نفره مازندگی چهار نفره ما، تا این لحظه 2 سال و 3 روز سن دارد

هدیه زیبای خدا..لحظه لحظه های داشتن تو

خاطره

سلام دختر قشنگم   بالاخره خوابیدی و من تونستم بیام وبرات بنویسم و چقدر دلم تنگ شده بود برای نوشتن الان ساعت 15 و رب 28 تیرماهه و چقدر دلم هوای دو سال پیش رو کرده   دوسال پیش مثل دیشب ، شب قدر تا صبح دعا و مناجات و قرآن سرگذاشتن و لذت بردن از آخرین ساعات باهم بودن و یکی بودنمون ... یادش بخیر صبح اگه یه ساعتی چرت زدم والا خوابم نمیبرد زودتر از بابایی و مادرجون پاشدم و کارامو کردم وسائل ساکتو یه بار دیگه مرور کردم تنها چیزایی که برام مهم بود که حتما باخودم ببرمشون لباسای نوزادی بود که از کربلا خریده بودم و به ضریح امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل(ع) تبرکش کرده بودم و البته آب زمزم و خاک تربت نمیدونم چرا یه انرژی مضاعفی ...
28 تير 1395

نت خریدیم

سلام دختر قشنگم بالاخره بعد حدود 4 روز که به نت وصل شدیم امروز وقت کردم بیام و برات پست بزارم همین امروز هم این چهارمین دفعه است که اومدم هر دفعه اومدم یا شما نزاشتی یا کاری پیش اومد و نشد خلاصه دلم برای وبلاگت و دوستام یه ذره شده بود... حدودا دوماه و بیست روز میشه که وبلاگت رو بروز نکردم خداروشکر ایندفعه که اومدیم کرمان همه چی خوب پیش رفت...خط تلفن خریدیم نت خریدیم با همسایه ها آشنا شدیم و کلی دوست پیدا کردی ... یه عالمه بهمون خوش میگذره دایی جون هفته پیش رفت بیرجند و ماهم انشاالله بعد رمضون میریم ... شما هم کلی فضولتر و بازیگوشتر و خانم تر شدی و کلی حرفای جدید یادگرفتی همه اینا باشه سر یه فرصت دیگه میام و برات مینویسم....
2 تير 1395

1 روز بارندگی و پر شدن بند دره

سلام عسلم   از بامداد دیروز تا تقریبا بعد از ظهر هوا گرفته بود و باران و رعد و برق و طوفان و ...   حدود ساعت 12 ظهر بود که هوس کردیم بریم بند و ببینیم پر شده یا نه اینم نتیجه اش:   انشاالله که تا الان پر آب شده باشه     ...
12 فروردين 1395

میریم کرمان

سلام عشقم خوبی دخترکم؟؟   امروز 24 دی ماهه و شما 1 سال و 5 ماه و 26 روز سنته خب اومدم بگم فردا جمعه است و ما هم عازم کرمانیم...این سه هفته هم گذشت خداروشکر خوب گذشت   این مدت منتظر دو تا نو رسیده بودیم که نیامدن و انگاری ندیده میریم(حالا هر وقت اومدن در صورت دسترسی به نت میام و خبرش رو میزارم)   ولی رفتنمون احتمالا زیاد طول نکشه ... شاید یه هفته ای یا 10 روزه میریم... دلیلش بماند چون زیاد جالب نیست   عکسای این مدت هم باشه ان شاالله بعدا چون الان خونه خاله اطهریم و دسترسی به عکسات ندارم   احتمالا دایی مسعود هم باهامون بیاد باز خوبه تنها نمیریم   تو کرمان هم باید ببرم...
24 دی 1394

خدانگهدار

سلام خاله جونیا ما انشا الله فردا میریم کرمان باباجون و عمو محسن و دایی مرتضی رفتن وسائلمون رو از مسجد سلیمان بارزدن (واقعا خدا قوت ) تو راه کرمانن من هم قراره با مامان جونم فردا برم کرمان تا وسائلمون رو بچینیم فقط نمیدونم چجوری با فضولیای من کنار خواند آمد  تا اطلاع ثانوی نت نداریم البته باباجونم قولش رو بهمون داده دلمون براتون تنگ میشه حلالمون کنین فعلا خدانگهدار ...
6 آبان 1394